مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

29

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميخواهى آنچه بما رسيده ، به تو نيز برسد ، اين در را باز كن . كه سبب آنچه از ما ديدى ، بر تو آشكار گردد . و لكن پشيمان شوى و پشيمانى ، ترا سود نبخشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، پس از آن ، شيخ را بيمارى افزون گشته ، بمرد . آن جوان ، او را غسل داده ، كفن كرد و در نزد يارانش به خاك سپرد و در آن مكان تنها نشست و در كار شيوخ بفكرت اندر بود . روزى از روزها سخنان شيخ و سپردن او به نگشودن در بخاطرش برسيد . قصد گشودن آن در كرده ، درحال برخاست و بدان سو رفت و جستجو همىكرد تا اينكه دريچهء ديد كه عنكبوت بر او آشيانه نهاده و چهار قفل پولاد بر اوست . چون آن جوان ، در را بديد ، از ترسانيدن شيخش ياد آمد و از آنجا بازگشت . ولى در گشودن دريچه با خويشتن مجادله ميكرد و خود را از گشودن در باز ميداشت . تا هفت روز بدين منوال گذشت . در روز هشتم ، نفس برو چيره گشته ، گفت : ناچار بايد اين در بگشايم . آنگاه برخاسته ، قفلها بشكست و در بگشود . دهليزى تنگ بديد . سه ساعت در آن دهليز هميرفت تا اينكه بكنار نهرى بزرگ رسيد و در كنار نهر همىرفت و به چپ و راست خود همىدويد كه ناگاه عقابى بزرگ از هوا فرود آمده ، جوان را بچنگال گرفت و به هوا همىپريد تا در ميان دريا بجزيرهء رسيد و جوان را در آن جزيره افكنده ، بازگشت . آن جوان در كار خود حيران بود و نميدانست كه بكدام سوى رود . و شبانروز در آن جزيره بسر ميبرد . روزى از روزها نشسته بود . ناگاه بادبان كشتى در ميان دريا نمودار شد ، چنان كه ستاره در آسمان بنمايد . پس جوان را خاطر بر آن كشتى متعلق شد كه شايد نجاتش در آن كشتى باشد و چشم بدان كشتى دوخته بود تا اينكه كشتى بنزديك او برسد . چون نزديك شد ، زورقى از